خرید بک لینک
دلم تاب بازی می خواد... شب باشه، ستاره ها باشن، خونمون باشه، چراغای قشنگ از دور چشمک بزنن، باد بیاد، تو باشی، دوباره بخونی "هرجا چراغی روشنه..." هلم بدی که تا ستاره ها برم بالا... یا بشینم تو بغلت، موهامو با دستات کنار بزنی، چشامو ببندم و از ابرا هم بالاتر بریم...

آخ دلم تاب بازی می خواد... کاشکی این قدر کار نداشتی... دلم بدجور گرفته...

پ.ن: ای ترس تنهایی من، اینجا چراغی روشنه...

برچسب: نویسنده: شیوا مرادی تاريخ: شنبه 24 مهر 1395 ساعت: 10:23

سیزده چهارده سالم که بود زیاد به آرزوهام فکر می کردم... فکر می کردم جامع ترین آرزوهای دنیا رو پیدا کرده م... قدرت، ثروت و محبوبیت! خیلی طول کشید تا فهمیدم می شه هر سه تای اینا رو داشت اما خوب نبود؛ می شه حتی خوب بود اما خوشبخت نبود... مثلا اگه یه روز اونایی که دوسشون دارم نباشن، هر سه تای اینا با هم چه کاری از دستشون بر میاد؟ یه وقتی ام به این نتیجه رسیدم که برای آدمای کل جهان آرزو کنم... اما هرجوری آرزو کنی بازم نمی شه که همه ی آدما خوشحال و خوشبخت باشن... انگار جنگ لعنتی، استثمار لعنتی، آدمکشی، سوء استفاده و خیلی چیزای بد دیگه به اسم آدما چسبیده و ولشون نمی کن

برچسب: درد را از هر طرف که بنویسی درد است, نویسنده: شیوا مرادی تاريخ: يکشنبه 18 مهر 1395 ساعت: 20:48

چهار سال بود ک مرده بودم... طعم بوسه روی لب هایم تجزیه می شد... نام درخت هایم را حتی از یاد برده بودم... یادم رفته بود ک چقدر خوب است کسی دوستت داشته باشد... کنارش ک راه می روی دستت را محکم بگیرد... موهایت را ببافد... برایت گل قاصدک بچیند... چقدر بعضی وقت ها بریدن خوب است... اینکه دیگر از آن خیابان های آشنا رد نشوی... دیگر غصه هایت را نشماری... دیگر از آن در آبی رنگ نگذری... ب جایش کسی باشد ک به حرف هایت گوش بدهد... و وقتی اشک داری سرت را بگذارد روی شانه هایش و نگران خیس شدن پیراهنش نباشد... چقدر خوب است وقتی ب ابرها نگاه می کنی توی شکل هایش سر در گم نشوی... کسی باشد ک میان ا

برچسب: او نمی دیدش واز دور خدایا میکرد, نویسنده: شیوا مرادی تاريخ: چهارشنبه 14 مهر 1395 ساعت: 9:59

من هشت سالم است و دارم پا برهنه توی گِل راه می روم... کفش هایم را پشت کوله به هم گره زده ام... شالم را دور پیشانی ام بسته ام و دارم دنبالت می دوم... من هشت سالم است و دنیا درست به اندازه ی دست هایمان کوچک و گرم است... آخ چقدر دلم می خواست دوباره توی آب های سرد راه بروم و کسی نگرانم باشد... کسی بگوید مواظب شیشه ها باش... کسی موهای خیسم را ببوسد و به عکس های کج و کوله ام بخندد... کسی آتش روشن کند و با من دور آتش برقصد... من قدم زدن توی روستا را دوست دارم... موهای گره خورده ات را دوست دارم... شیشه های روشن عینکت را حتی، دوست دارم... و هنوز هشت سالم است... و هنوز ساده عاشق می شوم

برچسب: تو کوچه کوچه مرا بلدی,دانلود تو کوچه کوچه مرا بلدی,تو كوچه كوچه مرا بلدي,تو کوچه پس کوچه ها حیرونم,تو مرا کوچه به کوچه بلدی, نویسنده: شیوا مرادی تاريخ: يکشنبه 11 مهر 1395 ساعت: 13:55

صفحه بندی